اولین روز معلمی در مدرسه ای که درس خواندم

خرید بک لینک

به نام اولین معلم
اولین روز تدریس برایم خیلی جالب و شیرین بود. از همون روزی که بهم گفتن بیا تا اخرین ثانیه کلاس پر از شوق بودم و التهاب..
خانم مدیر که اعتماد کردند و فیزیک مدرسه شون رو به یک دانشجوی سال اولی دادند. خانم معاون که هنوز هم درگیرند در تشخیص ما دوتا از هم. خانم معاون دیگه که عین یک همکار با من برخورد میکند با این تفاوت که مرا با اسم کوچکم میخواند. اما بقیه فعلهایشان جمع و در نهایت احترام!! حیاط مدرسه یکی از همان بچه هایی که قبلا مرا میشناخت جلو می آید خانوم با ما کلاس دارید!!و من در خوشحالی تمام که در کلاس آشنا هم داریم. خوشبختم عزیزم. سالن مدرسه وارد میشوم در مواجهه با بچه هایی که کلاس تابستان می آیند. پیش دانشگاهی ها هرکدام کتاب در دست طول و عرض سالن را طی میکنند. اما بچه هایی که من با آنها کلاس دارم در عین بیخیالی کنار شوفاژ سالن تکیه به ان داده و باهم گرم صحبت اند. دفتر مدرسه میرسم در نهایت احترام تحویل میگیرند. با خانم معاون دست میدهم و احوالپرسی. اولین جمله ای که میشنوم سوال از اخبار و شرایط دانشگاه.
_شما فیزیک تدریس خواهید فرمود؟؟ ("فرمود"دیگه چیه آخه!!! خودمانی باشید! ادم حس میکند غریبه است.)
_بله با اجازتون.
همراه خانوم معاون برا معارفه و تدریس راهی کلاس میشم.
_ایشون خانوم.. دانش اموز همین مدرسه که پارسال کنکور دادند با رتبه؟؟
_ 319
خانوم معاون تشریف می برند و من میشوم معلم فیزیک این بچه ها!! حضور و غیاب میکنم.
اول جلسه یکم مشاوره و کنکور و نحوه درس خواندن. واینکه مدرسه وظیفه خودشو انجام داده الان نوبت خودتونه ویکم اولتیماتوم که بلکه به خودشون بیان... سپس مثل همه معلمها کتاب معرفی میکنم و چون تا حالا عین خیالتون نبود درس خوندن.حل تستهای این کتاب اجباریه! سوالاتی که در کلاس حل میشوند و تمرینهایی که داده میشود از این کتاب خواهد بود.همین الان هم دیره برای شروع کردن. بجنبید لطفا.(یکی از بچه ها با قیافه حق به جانب میگوید:ما مشکل معلم داریم!! از همان حرفهایی که من زدم و یک دعوای مفصل ناخواسته با معلم فیزیکم پیش امد!! الانم از خجالت اون دعوا نمیتونم توروشون نگاه کنم).
مطالب از روی همان نکاتی که برای کنکور خودم نوشته بودم گفته میشود. برای حفظ آبرو و حفظ اندک اعتماد به نفس موجود، کل سوالات مبحثی که قرار بود امروز تدریس شود دیروز سوال به سوال حل کرده بودم.
واکنش بچه ها برایم بسی تامل برانگیز بود.
اولین واکنش:میشه فارسی حرف نزنید قاطی کردیم!!
و من(در نهایت آرامش و پررویی):نخیر نمیشود!!
با تک تک حرفهایی که از بچه ها میشنیدم و اعتراضهایشان.. کل خاطرات دبیرستان برایم تداعی میشد.
از بین همه آنها سه یا چهار نفر علاقه به درس نشان میدهند. هرمطلبی که میگویم درجا میگیرند.سوالات را خیلی خوب حل میکنند. یکی دیگرشان خیلی شبیه اون زمانهای من است اندکی مغرور تا حدی که دوست ندارد سرش را بالا بیاورد و تخته را نظاره کند.من هم دوست نداشتم چیزی از کسی بیاموزم که خیلی با من فرقی ندارد. اما اکنون اندکی بهتر مینماید این خصلت نابه جایم!!
آن یکی سر به زیر و ساکت،اما باحضور ذهنی تمام در کلاس.
دانش اموزی توجه م را بیشتر جلب کرد که هم تخته نگاه میکرد هم درجا مطلب را میگرفت هم خیلی خوب حرف میزد. برعکس دانشگاه کلاس نشستنهای من، که حرف زدنم تمام میشود...!!باوجود تمام پرحرفیهایم
این دانش آموز"خانوم"خطابم میکند و با تمام علاقه ای که به تدریس دارم این "خانوم" گفتنهایش پروازم میدهد.
اخر جلسه میرسد تکلیف میدهم و اندکی سختگیری که چرک نویسهایتان هم باید جلسه بعد بیارید. و از بین همین سوالها اول جلسه بعد آزمون خواهم گرفت.
کلاس تمام شد و برعکس تصورم مبنی بر اینکه استرس خواهم داشت بخوبی از عهده کلاس برامدم بدون هیچگونه اضطراب و دلهره ای.. خودمم باورم نمیشد

دفتر مدرسه م و خیلی ناراحت میشوم همراه با خجالت که خانوم معاون برایم چای بیاورند.
بهترین لحظات امروزم در کلاس گذشت و بسی خوشحال شدم که کسی مطلبی آموخت و مشکلی از یکنفر حل شد.. بعد از کلاس یک آن حسرت جبران نشدنی بر دلم نشست... دعا میکنم هیچکس حسرتی بر دل نداشته باشد

و اما چمران.....
باکلاس تر شده محیطش. دفتر مدیر مجتمع فرهیختگان به مدیریت چمران واگذار شده. همان اتاقی که خودمو تحریم کردم دیگه قدم نزارم اونجا. بس که همه ش خاطرات زمان مسافر را به یادم می اورد و من نمیتوانم جای خالی شون رو در چمران ببینم.
وارد مدرسه که شدم از هرطرف کلی خاطره هجوم اوردند بهم. از همون دم در و ساختمان پانسیون و سالن ارجمندی و کلاسها و دفتر و ...
اینکه میگویند کاری انتخاب کنیم که با ان به ارامش برسیم خیلی مهم و ضروری است و من کوتاهی کردم در انتخاب شغلی که به ارامشم برساند.

خوش به حال آنان که معلمند..

خیلی خوب است که معلم به دانش آموزش افتخار کند بهترین معلم فیزیکم سپاس که کمکم میکنید در خیلی از شرایط.خوشحالم که لبخندی به روی تان اورد این دانش اموز بقول خودتون عاشق درس..

این نوشته بجا مانده از پنج شنبه 95/05/07 می باشد. اتفاق خوب مرداد ماهی.. چشمها را باید شست....

دعا کنید برایم

باران میخواهم در این وسط تابستان.... چترها را باید بست زیر باران باید رفت......

امروز(5/14) جلسه دوم تشکیل شد و من دلم خیلی به حال معلمهایم میسوزد بخاطر بچه هایی امثال خودم که اصلا حرف گوش نمیکنند.. تکلیف نمیدهند و در یک کلاس درس نشستن برایشان خیلی زیاد ازار دهنده ست.. نمیدونم بازهم ناراحت باشم بخاطر معلم نشدنم یا نه!! با این اوصاف بچه های از درس فراری!! اصلا نمیدونم دانش آموز بیخیال رو چجوری باید به راهش آورد!!

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

مشق حضور...

ما را در سایت مشق حضور دنبال می‌کنید

برچسب: اولین روز معلمی,خاطره اولین روز کارورزی معلمی,خاطره اولین روز معلمی,خاطرات اولین روز معلمی, نویسنده: بازدید: 276 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 10:04

صفحه بندی