باید همقد آرزوهایم شوم

خرید بک لینک

+تا بوده همین بوده. یکی می دهد و صد تا می گیرد. گرو کشی بدی می کند این روزگار!

باید از خیلی چیزها بگذری تا بتوانی یک چیز را بدست آوری. خیلی گران حساب می کند! و هرچه عمر می گذرد بیش از هر وقت دیگری سنگینی این گرو کشی را حس می کنی. بی رحم می تازد و می رود بی هیچ نگاه و التفاتی به من کنار جاده.

بهای اعتقاد به خیلی حرفها و افکار و آمال و آرزوها ، تنهایی است چون همفکران تو انگشت شمارند. اگرهم بخواهی تنها نباشی تمام آن افکار و اعتقادات را باید بسپاری به باد تا برود، هرچه دورتر بهتر، هرچه جلو چشمت نباشند کمتر حس می کنی تو خالی شدی.

خستگی و ملال این روزها بیش از هر وقت دیگری از چهارستون بدنم می بارد، جای خنده دارش هم اینجاست که باید مثل همیشه ادا و اطوار بیایی و لبخند بزنی و همچنان که مثل مسافری هستی که در تیغ آفتاب تیر و مرداد منتظر ماشینی است که او را سوار کند و از خستگی و تشنگی در حال هلاک شدن، باید لبخند مسخره ای به لب داشته باشد و ژست ایستادن در یک روز زیبای بهاری را به خود بگیرد، تا نکند خاطری مکدر شود.

این روزها بیش از هر روز دیگر حکم شاپرکی را دارم که به امید رها شدن از قفس اتاق بال کوبان خودش را به پنجره می کوبد.

این گروگان گیری نهایت بی انصافی است...

++کلا من آدم سرسختی هستم و جنگجو و البته کمی عجول. نه اینکه اهل جنگ باشم، نه اصلاً. یعنی برای بدست آوردن هر چیزی در زندگی می جنگم تا به آن هدف و آرمانم برسم. ولی تازگی ها فهمیدم خیلی از چیزها در زندگی آدم وجود دارد که نمی شود با آن جنگید . هرچه بیشتر یورش می بری او بیشتر به تو بی توجهی می کند. اگر هم لجاجت به خرج دهی ممکن است برای رو کم کنی هم شده یه تلنگری چیزی بزند و دوباره به کار خودش ادامه دهد. درست انگار که یک مگسی پشه ای ناچیز بخواهد حریف یک اسب بزرگ بشود. هی جلو می رود و می خواهد نیشش بزند ولی اسب کم محلی می کند واگر سماجت پشه راببیند یک دمی می جنباند و تکانی به خودش می دهد که یعنی برو بزمجه!

یادم است وقتی من و برادرم کوچک بودیم و مادرم ترشی و خیار شور می انداخت، همیشه ازما قول می گرفت که تا چند وقتی سراغ دبه ترشی و خیار شور نرویم و درش را باز نکنیم و در جواب چرای ما همیشه می گفت: تا جا بیفته و هوا نکشه! اگر یواشکی سراغ دبه ترشی ها می رفتیم با تند و تیزی سرکه و مزه سیر خام مواجهه می شدیم زبان و ته گلویمان می سوخت، بعدش هم ممکن بود در دبه را محکم نبندیم و ترشی ها و خیار شور کپک بزنند و از دست بروند.

حکایت ما آدمها هم همین است، بعضی وقتها یا حتی خیلی وقتها زور الکی می زنیم، تا به آنچه فکر می کنیم درست است برسیم و بدتر از آن به دنبال کاتالیزوری چیزی هستیم (هستم) که ظرف دو سه سوت ما را به هدفمان برساند. نتیجه می شود یک شبه راه صد ساله را رفتن. خوب به احتمال زیاد نتیجه ی خوبی انتظارمان را نمی کشد. به نظرم هر پدیده ای در زندگی نیاز به رشد و به بلوغ رسیدن دارد، و این رشد و بلوغ مشمول زمان است. باید مثل یک درخت به طرز مناسبی رشد کند تا به باروری برسد وگرنه این چه انتظاری است که این یک نهال کوچک میوه و ثمر بدهد. حالا کاتالیزور هم به تنگش بزنی ممکن است چیز عجیب غریبی از آب در بیاید مثل این میوه های بی مزه ای که تو بازار به قیمت خون پدرشان می فروشند یا لباسی که می خری و چند سایز بزرگتر است و از دو کیلومتری داد می زند که انگار قرضی است. یک شبه که آدم رشد نمی کند...

اگر برای رسیدن به یک هدف، آرزو ولو خیر و درست بارها زمین می خوریم یا نمی شود و پیش نمی آید، حتماً حکمتی در آن است، شاید من باید رشد کنم و همقد آرزوهایم شوم.

+++این روزها کتاب نخوانده زیاد دارم،به لطف یکی از دوستانم، فیلم ندیده هم ولی بیش از همه اینها حرف نزده دارم..

این روزها به این موضوع فکر می کنم که هر انسانی خود کتابی است قطور و ناخوانده که آرزو دارد یکی از راه برسد و او را ورق بزند و از لا به لای صفحاتش، او را کشف کند. بخصوص وقتی بیش از هر وقت دیگری فکر می کند که تنهاست و کسی درکش نمی کند.

چه عیبی دارد، قفل دلم را باز می کنم تا یکی بیاید و مرا بخواند. فقط دوست من ! اگر خوبم اگر بد! هرچه هستم، صبر کن بگذار زبان دلم را یادبگیری ، به یک زبان مشترک برسیم بعد بخوان، فصل به فصل. از مقدمه و فصل اولم شروع کن، نه فصل آخر. اگر ترتیبمان فرق دارد نه تقصیر من است و نه تو ، اینگونه آفریده و تربیت شده ام. نمی توانم بخاطر هیچ کس ترتیب فصولم را عوض کنم. برای من خیلی چیزهای فصل اولِ تو فصل آخر است... شاید رسیدن به همان زبان مشترک از همه چیز مهمتر باشد.

ولی حیف که ما نه می توانیم و نه می خواهیم که کتاب وجود همدیگر را آن طور که باید و شاید بخوانیم. من تو را آن طور می خوانم که خودم می پسندم و دوست می دارم و تو به دنبال خودت در کتاب من می گردی.

و من هم مثل همیشه ام ، دلم از همه چیز و همه کس صافِ صاف است ، به لطف دوستی تازه بیشتر می خوانم، بیشتر می بینم تا بیشتر فکر کنم ، بشناسم و بنویسم.فقط سعی میکنم قبل از هرکس ناخوانده های کتاب خودم را بخوانم...

*من دلم پیش کسی نیست، خیالت راحت منم و یک دل دیوانه خاطر خواهت باز فکرت به کجاها نکشیدست عزیز؟

**ماسینه زدیم و بی صدا باریدند

از هرچه که دم زدیم آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند...

باصدای آقا خیلی دل نشینه این دو بیت!

++ فقط میگم تو دعاهاتون هوای ما رو هم داشته باشید که شدیدا محتاج دعای خوبانیم هنوز.............

تولدتون مبارک رفیق

منبع متن فوق

مشق حضور...

ما را در سایت مشق حضور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 22:07

صفحه بندی